جمعه ۱۰ خرداد ۱۳۹۲ ه‍.ش.

سلام اميدوارم حالتون خوب باشه
من اميرم 26 سالمه از تهران.راستش چند سالي هست داستانها و خاطرات سکس شما رو دنبال ميکنم بالاخره تصميم گرفتم خودمم خاطرات خودمو تو اينترنت و سايت شما بذارم.
اوايل که تازه به بلوغ رسيده بودم با اينکه عطش زيادي داشتم ولي به دلايل فرهنگي که خودتون بهترميدونين ازين کارها بدم ميومد حتي فکرميکردم با همسرم هم نميخوام سکس داشته باشم ولي با بزرگ شدنم و مطالعه و مشاهداتم از زندگي متوجه شدم که سکس قوي ترين نيرو و احساس درون هر انسانيه!همه رفتارهاي ادم ناشي از زندگي سکسيه که داره!اونهايي که اهل مطالعه و روانشناسي هستن و ميفهمن چي ميگم.
در مورد سکس با محارم و خانواده فکرميکردم کاروحشتناکيه اما بعدا فهميدم در گذشته امر عادي اي بوده و بعد از اتفاقات پيش امده کم کم ازبين رفته که بيشترش بخاطر ايجادتضاد طبقاتي ايجاد نزاع بين مردهاي خانواده برسرتصاحب مادر و خواهرزيباتر و ايجاد شکاف بين جامعه و دوري اقشارمختلف جامعه ازهم بود.چون وقتي پدري با دختر يا پسري با مادر خواهر و برادرباهم ازدواج ميکردن باعث ميشد از خانواده ها و قبايل ديگه فاصله بگيرن و ثروتمندها پولدارتر و فقرا فقيرتر ميشدن.نشونه هاي تاريخيش هم روابط ادم و حوا و فرزندانشون باهم بود که که منجر به قتل هابيل توسط قابيل برشسر خواهرزيباترشد.بنظرتون خدا با علم و قدرتش به پيامبرش اجازه همچين کارهايي رو داده؟نه چون اين کارها قانون طبيعت بوده و گناهي نبوده.خدايي هم وجود
طبق علم روانشناسي و کشفيات در مورد ذهن انسان و ارزوهاي درونش مادر هميشه اولين و مهمترين عشق هر مرديه چون اولين زني هست که باهاش اشنا ميشه و مهمترين و مهربانترين موجود زندگيشه!همينطر عشق مادر به پسر و عشق پدر به دختر و دختر به پدر
مقدمه خيلي طولاني شد فقط خواستم اون اد مهايي که نميفهمن بدونن مشکل خوشونن نه شيطان و گناه و اين مزخرفات.زندگي يعني عشق يعني سکس
خب اولين خاطره من مربوط ميشه به 6سال پيش.وقتي که براي تعطيلات رفته بوديم شمال خونه مادربزرگم.اونجا بيشتر فاميل هم اومده بودن.من 4تا عمه دارم و 2تا عمو که خانواده 3تا عمه هام و يکي از عموها هم بودن.از طرف مادري هم 5تا دايي دارم و 3تا خاله .خودم هم يه برادر دارم يه خواهر
راستي در مورد خودم هم بايد بگم تو فاميل از همه خوشگل تر و خوشتيپ ترم.بخاطر اروم بودن و مهربونيم هم همه فاميل رابطشون باهام خيلي صميميه و يجورايي عاشق منن.يادمه اونوقت دوسه تا دوست دختر ناز هم داشتم ولي متاسفانه اهل اين چيزا نبودن و من هم چون تا اون موقع سکسي نداشته بودم خيلي کنجکاو بودم و اتيش زيادي داشتم.همش چشمم تو سينه و کون زنهاي فاميل بود.همش تو ذهنم بدن لخت اونهارو تجسم ميکردم و دوست هرجور شده براي1بار هم که شده حتي بدنشون رو ببينم.
اون روز نميدونم چي خورده بودم که حشرم خيلي بالا بود.خلاصه شب شد و موقع خوابيدن!منم ميدونستم چون شلوغه و عمه ها و زن عموها همه هستن زن ها و مردها جداجدا قراره بخوابن ولي ازونجايي که زنها همه بامن راحت بودن و ازم خجالت نميکشيدن سعي کردم به يه بهونه اي پيش زنها بخوابم.اول رفتم پيش مردها و ازبس نق زدم که خروپف ميکنين شبها و من نميتونم بخوابم مامان و يکي از عمه هام گفتن پيش ما جا هست بيا اونطرف.مردها همه تو پذيرايي و هال خوابيدن و زنها توي اتاق خوابها.توي يکي از اتاقها مامانم و خواهرم و دختر عموهام بودن بهمراه دختر عمم چون دخترا ميخواستن باهم باشن همه اونجا خوابيدن مامانم که دل خوشي از عمه هام نداره به يه بهونه پيش اونها موند.تو اتاق ديگه هم عمه هام و زن عمو بودن.خب منم بايد کاري ميکردم پيش عمه هام برم پيش دخترها و مامانم که نميشد.الکي گفتم ابم با دخترها تو يه جوب نميره عمه بزرگم هم گفت بهتر بيا پيش ما.يه مرد بايد موظبمون باشه منم با خوشحالي قدم اول رو تونسته بودم بردارم رفتم اونجا.به به ديدم تشک ها همه نزديک هم چون جا کم بو و حتما من نزديک يکيشون ميخوابم.همونجور هم که پبش بيني ميکردم من رو انداختن کنار ديوار و چسبيده به تشک عمه بزرگه!زيرپام هم زن عموها و دخترعموم که کوچيکه خوابيدن طوري که پاهام تقريبا به پاي تشک اونها هم ميرسد.خب عالي بودش قدم دوم هم بد نشد.من که دراز کشيدم در رو بست زن عموم و خانمها شروع کردن به عوض کردن لباسها.با اينکه خانواده و فاميل هاي ما خيلي مومن هستن ولي همونجور که گفتم همشون جلوي من راحتن و خجالت نميکشن.عمه هام ديدم که با تاپ و شلوارک ميخوان بخوابن و يکي از زن عموهام پيراهنش رو که دراورد يه تاپ زيرش داشت و با همون شلواري که تنش بود درازکشيد اون يکي زن عموم هم با يه دامن بلند و يه پيراهن سرسنگين که هيچيش معلوم نبود خوابيد.راستي اسم اين زن عموم فريبا بود که خيلي خجالتيه اون يکي زن عموم اسمش ليلاست که خيلي سرزبون داره برعکس اون يکي.اون عمه بزرگه که پيشم خوابيد اسمش مهينه عمه دوم شهلا و عمه سوم هم شهينه.


اسم بقيه رو هم تو خاطرات بعدي و داستانهاي بعديم ميگم.اما برسيم به اتاق خواب بهشتي و اون همه هيکل و سينه و کس و کون ناز و دوست داشتني!عمه هام خوشبختانه همگي سينه گندن و من هميشه به خاطر سينه هاشون بيشتر دوستشون داشتم.مهين قد متوسطي داره و همه چيش استاندارده منظورم شکم و کونشه.در ضمن بهترين نکتش اينه که طلاق گرفته و شوهر نداره تو کون منم عروسي بود اون قراره پيشم بخوابه.حتما اون هم دلش تنگ ميشه واسه سکس .شهلا قد کوتاهه ويخورده تپل خوشگل بود و دوتا بچه داره خودش و شوهرش هم ازون مومن هاي تيرن.ازون خيلي ميترسيدم و شهين جون هم هيکل خيلي سکسي داره سفيدقدبلند تيتيش با منم خيلي جوره يه دونه هم پسرکوچيک داره.زن عموها هم که بزرگه اسمش الهامه و اون يکيش اسمش روشنکه هيکل جفتشون مثل همه.قد متوسط لاغر سينه هاشون معموليه و صورت معمولي اي هم دارن.

از همون اول که وارد اتاق شدم کيرم راست شد لباساشون هم که عوض کردن ديگه نفسم هم داشت بند ميومد قراره نزديک اينها بخوابم.بالاخره بعد از غيبت هاشون و حرف زدنشون لامپ خاموش شد و قرارشد بخوابيم.کيرم داشت ميترکيد و نميدونستم بايد چيکارکنم با مهين وربرم يا روشنک!خب چون مهين شوهرم نداشت بيخيال روشنک شدم همه حواسم رو دادم به مهين.1ساعت که گذشت همشون خوابشون برد.من هم کم کم خودمو به مهين نزديک کردم.واي برجستگي هاي سينش و کونش داشت ديوونم ميکرد.خلاصه تصميم گرفتم هرجور شده لمسش کنم.دستم رو اروم بردم طرفش و گذاشتم رو دستش.اون هم مطمئن شدم خوابه چون تکوني نخورد.به پهلو خوابيده بود و صورتش طرف من بود.دستش رو که گرفتم شروع کردم به بازي کردن و نوازش دستش.کم کم دستم رو بردم روي ساعد و بسمت بازوهاش.ولي هنوز تکون نميخورد بقيه هم که اونقدر خسته و غرق خواب بودن که انگار اونجا نبودن.هرچند از فکرروشنک هم نميشد غافل بشم و پام رو بعضي اوقات به پاش ميکشيدم ولي اون هم تکون نميخورد.نميدونستم بيدارن و دلشون ميخواد که چيزي نميگن يا واقعا خوابن!من که همه حواسم و نگاهم تو سينه هاي مهين بود.سعي کردم شجاعانه تر پيش برم صورتمو بردم کنار سينه هاش و دستمو گذاشتم رو بازوش.تکون که نخورد واقعا ديوونه شدم احساس ميکردم اونم خوشحاله چون هم شوهرنداشت هم منو خيلي دوست داشت هم به پيشنهادخودش کنارش خوابيدم.انگار که دنيا رو بهم داده باشن زدم به سيم اخر!دستم رو اوردم گذاشتم رو سينش همين که خواستم بمالم انگارکه بهش برق وصل کردن ديدم ازخواب پريد.چنان ازجاش پريد که قلبم وايستاد.پاشد نشست باترس بهم گفت چي شده منم که هم هول بودم هم ميترسيدم مونده بودم به اين خنگ چي بگم.الکي خودمو به خواب زدم و مثلا که ازخواب پريدم گفتم چي شده؟وانمود کردم که تو خواب دستم بهش خورده اونم گفت چيه اب ميخواي برات بريزم تشنته گفتم اره.خوشبختانه همه بيدار نشدن فقط شهين بيدارشد اونم بدون اينکه چيزي بگه دوباره خوابيد.رفتارش اونقدر خونسرد بود که فکرکردم اينمدت بيداربوده و داشته نگاه ميکرده .اب رو که خوردم سريع خودمو زدم به خواب مهين هم سريع خوابيد.تودلم همش بهش فحش ميدادچنددقيقه بعد دوباره چشامو بازکردم ببينم چه خبره.ديدم چشاش بازه و داره منو نيگا ميکنه.حتما ميخواس تاصبح کشيک بده شيطوني نکنمولي ديگه واقعا ح س ميکردم کيرم تااخرعمر بخوابه نه تنها ازون بلکه از همه زنهاي فاميل ديگه بدم اومد. چند دقيقه که گذشت ديدم نخير انگار نميخوابه اين مهين.ديدم هي سرش داره ميچرخه ببينه همه خوابن يانه؟منم کنجکاو بودم بدونم چي تو سرشه الان.انگار حس ميکردم تازه فهميده قضيه چي بوده ولي ديگه جراتش رو نداشتم امتحان کنم.واسه همين چشامو بستم و خوابيدم.

فکر کنم يه ساعتي گذشته بود که يهو ازخواب پريدم.به به انگار دوباره زنده شدم ديدم مهين از پشت بغلم کرده و همش داره شونه ها و بازوم رو ميماله.تو خواب مثل اينکه برگشته بودم و پشتم بهش بود الان.چندلحظه کاري نکردم ديدم اون داره ادامه ميده کيرمنم سريع دوباره سفت شد.اون هم فهميده بو الان بيدارم واسه همين سفت تر چسبيدبم قشنگ سينه هاشو رو پشتم حس ميکردم.يه پاش هم انداخت رو پام و داشت از پشت گردن و صورتمو ميبوسد.ديوونه تازه فهميده بود ميخواستم چه حالي باهم بکنيم.منم اروم اروم برگشتم که کسي نفهمه بيداربشه.الان ديگه تقريبا روم خوابيده بود.صداي نفس نفس دوتامون بلندشد هرکاري ميکردم صدامون درنياد نميشد ميترسيدم اونها بيدارشن ولي نميشد انگار اون لحظه هيچي مهم نبود فقط ميخواستم بکنمش.هردومون اون يکي رو داشت محکم ميماليد و نفس نفس ميزد.من اول دستم رو پشتش بود و ميماليدمش و همش ازش لب ميگرفتم اون هم همش بدنش رو ميمالوندبهم و دستاش رو بازوهام بود.ديگه نميونستم صبرکنم بالاخره به ارزوم رسيده بودم دستم رو گذاشتم رو سينه هاش و شروع کردم به ماليدن.واي چه احساسي داشتم!اون هم پرروتر شد و دستش رو اورد گذاشت رو کيرم شروع کردن به ماليدن.ولي روش نميشد دربياره.من هم وتي متوجه شدم همه حواسش به کيرمه شلوارمو کشيدم پايين که کيرم بياد بيرون.خيلي حشري تر شده بود نميشد جلوشو بگيريحالش ازمن بدتربود طوري که ديگه من نميتونستم کاري کنم .به زور هلش دادم تا بتونم تاپش رو بزنم بالا تا سينه هاش دربياد بيرون.لعنتي وقتي افتادن بيرون انگار اندازه هاشون 2برابر شده بود

با ولع تمام شروع کردم به خوردنشون.باورنکردني بودن!سينه هاي گوشتي و گنده ديگه رو اسمونها بودم.اونم فقط با کيرم ورميرفت.اومد خوابيد روم و همش کسش رو از رو شلوارک ميمالوند به کيرم.کم کم دردم اومد داشت پوست کيرم رو ميکند.منم که همش داشتم با دستم کونش رو ميمالوندم و از هم بازميکردمشون لپهاشو هنوز مشغول خوردن سينه هاش بودم که سيربشو نبودم.سعي کردم حالا اون به پشت بخوابه و من وپروش باشم که اينطورهم شد خوابيدم روش و از روي شلوارک هنوز داشتيم حال ميکرديم که ديدم بله مهين جمن به ارگاسم رسيده و خيسي شلوارکش رو حس کردم.ولي من هنوز کاري نکرده بودم و هنوزم ميترسيم لختش کنم و بذارم تو سوراخش.واسه همين خودمو کشيدم بالاتر و کيرم رو گذاشتم لاي سينه هاش.فکرکنم خيلي خوشش اومد چون يه دفعه باز خيلي نفس نفس ميزد منم هي تف ميزدم به کيرم و لاي سينه هاش عقب جلوميکردم.واقعا با حال بود.کم کم خسته شدم ازين حالت البته بيشترميترسيدم بقيه بيداربشن چون الان تقريبا نشسته بودم و معلوم بودم.هرچند سرمو همش ميدزديدم و مياوردم پايين.تمام مدت هم تلاش ميکرديم تکون خوردن هامون بيصدا باشه تا نفهمن بيداربشن.کم کم دستمو بردم سمت کسش و شروع کردم به ماليدن.ديدم چيزي نميگه منم از روش اومدم پايين و کنارش خوابيدم.باز سينه هاشو ميخوردم و کسش رو ميمالوندم.دستم رو ازتو شلوارک بردم تو شورتشو کسش رو مالوندم ديدم چيزي نميگه هنوز.وتقعا ديگه باورم نميشد .


همين که خواستم شورت و شلوارکش رو بکشم پايين باز ارضائ شد و دست منم خيس شد.يهو ديدم پاهاشو سفت بهم چسبوند و نذاشت بکشم پايين.باز خورد تو ذوقم.ولي ناراحت نشدم و شروع کردم به ور رفتن با سينه هاش که همونجور ادامه داديم تا 15 دقيقه ديگه که هردومون هم خسته شديم م هم که ارضا نشدم ولي باز خوشحال بودو و ميدونستم که اين امشب کس بده نيست دست از کارکشيديم و لباسهامون رو مرتب کرديم.منم ازش يه لب جانانه گرفتم وفهموندم خيلي دوستش دارم و ازش راضي بودم .اون هم که مثل من ميترسيد حرف بزنه بقيه بشنون بيداربشن با يه لب جوابمو داد و اون شب اولين همخوابي من با يه زن بود.هرچند نصفه نيمه بود و ازشما عذرميخوام که صحنه زيادنداشت ولي خواستم خاطره واقعيمو بذارم.هرچند هنوز خيلي ادامه داره و اين شروع بود.اون شب همش حس ميکردم بقيه دارن مارو ميپاين مخصوصا شهين عمم.صبح که بيدارشدم رفتارهمه عادي بود مهين هم همش بهم لبخند ميزد و قربون صدقم ميرفت ولي نميدونم چرامن اصلا نميتونستم تو صورتش نگاه کنم نميدونم خجالت بود يا اينکه ازش بدم اومده بود.ولي از درون يه ادم ديگه بودم پر از انرژي مثبت بودم واقعا حالم خوب بود.

تا خاطرات بعديم باي فقط يادتون نره نظراتتون رو بذارين تا اشکالاتم رو تصحيح کنم.اينها همه واقعيت و احساسات واقعيه که درون همه هست

ارسال یک نظر