پنجشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۲ ه‍.ش.

داستانی که براتون می نویسم مال 8 سال پیش هستش. اونوقت ما و دایی سعیدم تو یه ساختمون دو طبقه زندگی می کردیم که طبقه اول ما بودیم ، طبقه دوم دایی سعید. دایی سعید دو تا پسر داره به اسمهای امید و میلاد زن دایی هم که اسمش منیره. ما از بچگی با هم بزرگ شده بودیم همش خونه هم بودیم. خلاصه یه روز که مثل همیشه من همینجوری سر زده وارد خونه دایی سعید شدم دیدم امید و میلاد که نیستن خونه هم خلوته هیچ صدایی نمیاد. کنجکاو شدم یواش یواش رفتم سمت اتاق خواب که یهو با دیدن زن داییم برق سه فاز ازم پرید. وای …….خدای من زن دایی منیر لخت لخت روی تخت نشسته بود داشت با اپیلیدی خودشو اپیلاسیون می کرد. یه لحظه ترسیدم سریع برگشتم عقب. اما کیرم چنان راست کرده بود که داشت منفجر می شد. یواش یواش رفتم جلوی در نشستم نگاهش کردم. مثل برف سفید بود. داشت پشمای کسشو اپیلیدی می کرد. داشتم از هوش میرفتم. دستمو گذاشته بودم رو کیرم و میمالوندمش. یه 5 دقیقه ای طول کشید دیدم بد جوری حشری ام. نمی دونستم چکار کنم از یه طرف پای آبروم وسط بود از یه طرف این کیر 25 سانتی داشت مغزمو میگایید.

پا شدم رفتم بیرون در آپارتمانشون رو هم آروم بستم. بعد زنگ زدم. بعد از چند دقیقه ای دیدم زنداییم اومد دم در. گفت تویی کامران جون؟؟ یه چادر تو خونه ای انداخته بود رو سرش و بدنش. ولی من که لختشو دیده بودم میتونستم حدس بزنم اون زیر چه خبره. با یه کم من من کردن گفتم زندایی امید و میلاد خونه ان؟؟ گفت : نه زندایی جون رفتن کلاس زبان تا 2 ساعت دیگه میان. گفتم باشه پس من میرم بعدا دوباره میام. یه تعارف الکی زد که بیا تو حالا تا اونا بیان. منم که از خدا خواسته گفتم اگه مزاحم نیستم باشه میام منتظرشون میشم. تو همین تعارف کردنا بودیم که یهو خودمو توی خونشون دیدم. زنداییم که انگار یه خورده جا خورده بود گفت من الان میام تو بشین تو پذیرایی تا برات میوه بیارم. منم الکی گفتم چشم زندایی. خودتو تو زحمت ننداز. یه 5 دقیقه ای گذشت دیدم یه بلوز شلوار صورتی پوشید و اومد تو پذیرایی. وای خدا از روی لباسم تحریک کننده بود بدنش. شروع کرد به احوالپرسی کردن از درس و این حرفا. من اونموقع کلاس سوم دبیرستان بودم. خلاصه یه ربعی گذشت منم خودمو به تلویزیون دیدن مشغول کردم. ولی همش حواسم بهش بود. اومد گفت زندایی من برم یه دوش بگیرم تا بچه ها بیان. منم گفتم باشه . میدونستم که بعد از اپیلیدی اون بدن چه نمایی داره اونم توی حموم. وای خدای من اون دقیقه ها داشت مثل سال میگذشت برام. دوباره راست کرده بودم. دلم میخواست برم تو حموم خفتش کنم ولی نمی شد… خلاصه یه 10 دقیقه ای گذشت یهو دیدم زنداییم صدام کرد. کامران جون !! زندایی !! مثل فنر از جا پریدم رفتم نزدیک در حموم.

گفتم بله زن دایی؟ گفت : زندایی جون ببخشید من حوله مو یادم رفته بردارم بی زحمت از تو کمد بهم میدیش؟ گفتم چشم. رفتم توی اتاق که حوله رو بردارم. در کمدشو که باز کردم با دیدن شورت و سوتیناش دیدونه تر شدم. یه چند لحظه ای لباساشو بو کردمو مالوندم به کیرم. بعد حوله رو براش بردم در حموم.در که زدم لای درو باز کرد منم حوله رو بردم جلو. وای سفیدی دستاشو که دیدم یاد سفیدی کسش افتادم. یه جوری حوله رو بهش دادم که دستم بخوره به دستش اونم با یه مکس کوتاه حوله رو ازم گرفت و تشکر کرد. برگشتم که بشینم سر جام دیدم انگاری یادش رفته چفت در حموم رو ببنده. انگاریکه یکی بهم میگفت برو درو باز کن. داشتم دیوونه میشدم. تو همین فکرا بودم که خودمو جلوی در حموم دیدم آروم درو باز کرد دیدم رفته زیر دوش طوریکه پشتش به من بود. وای داشتم میترکیدم عجب کونی داشت…. خلاصه دیگه مغزم کار نمیکرد . کیرم بود که بهم فرمان میداد. آروم آروم لباسامو در اوردم. لخت لخت شدم . یواش یواش وارد حموم شدم . که یهو زنداییم برگشت. یه جیغ کوتاه زد منم رنگم پریده بود داشتم سکته می کردم. زدم زیر گریه. اونم که هم ترسیده بود هم داشت خندش میگرفت. تو همین حال و اوضاع بودم که دیدم یهو یه دست داغی کیرمو گرفت. سرمو بالا اوردم باورم نمیشد. زنداییم کیرمو گرفته بود تو دستش. گفت : بیشرف من خودم درو باز گذاشتم ببینم تو چیکار میکنی. تازه فکر کردی متوجه نشدم اول تو اتاق خواب منو دید میزدی؟ توی آینه عکست افتاده بود. وای منو میگی ، ریدم به خودم. بعد یواش یواش شروع کرد به مالوندن کیرم و گفت ماشالا چه کیری هم داری به داییت رفتی تو هم. یه خورده ترسم ریخته بود منم دستمو دراز کردم با سینه هاش بازی کردم. تو همین حال بودم که یهو نشست و کیرم کرد تو دهنش. واییییییی عجب ساکی می زد. داشتم ارضا میشدم .که یهو کیرمو کشیدم بیرون .

خوابوندمش کف حموم . لنگاشو دادم بالا همه جا رو کس میدیم بس که این کس قشنگ بود. کیرم فشار دادم تو کسش . اونقدر داغ بود که دیوونم کرده بود. با تلمبه های پشت سر هم داشتم جرش میدادم تا ته کسشو لمس میکردم. بعد برعکسش کردم که از کون بکنمش. اول نمیذاشت ولی بعد رام شد. یه تف لزج انداختم دم کونش. بعد آروم کیرمو فشار دادم تو سوراخش داشت جر می خورد. یواش یواش عقب جلو کردم تا جا باز کرد. وای رویام به حقیقت پیوسته بود. همیشه آرزوی این صحنه رو داشتم. با حرکات پی در پی کیرم تو کون زنداییم اون ارضا شد. داشت می لرزید و آخ و اوخ میکرد که آب منم اومد و ریختم توی کونش. هر دو مون ولو شدیم کف حموم. یه 5 دقیقه ای گذشت بعد پاشدیم دوش گرفتیم و اومدیم بیرون. از خجالت تو صورتشو نگاه نمی کردم و لی اون فقط زیر زیرکی میخندیدو قربون صدقه من می رفت. خلاصه من و زنداییم کارمون شده بود هفته ای 2 تا 3 بار باهم سکس کنیم. چه روزای خوبی بود. الان که این خاطره رو می نویسم زنداییم رفته کانادا منم الان مهندس کامپیوترم توی یه شرکت معتبر. هر از چندگاهی هم با هم چت میکنیم و از خاطرات اون روزا صحبت میکنیم.

ارسال یک نظر