دوشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۲ ه‍.ش.

سلام اسم من سعیده و می خوام سکسی رو که با خواهر زنم داشتم براتون بنویسم . اینم بگم که همسرم فقط 3 تا خواهر داره یکی کوچکتر و 2 تا از خودش بزرگتر که اون 2 تا ازدواج کردن . و خاطره من با اون کوچیکه است که اسمش مهسا است و زمانی که 16 سالش بود . یه توضیح کوچک هم بدم که من مشهدی هستم و اطراف مشهد در رشته عمران کار می کنم و وضع زندگی نسبتا خوبی دارم و خانواده زنم شیرازی و ساکن تهران هستن و زمانی که ازدواج کردم مهسا 12 سالش بود و بچه کوچک خانواده ضمنا پدر زنم هم از ناحیه پا مشکل داشت و کارش هم توی میدان بارعمده فروش که از سحر می رفت و شب می آمد بهمین علت از خانوادش غافل شده بود و دخترها ( زنم زمانی که دختر بود و مهسا ) چندین سال بود به مسافرت نرفته بودند و من که دامادشون شدم از همون ابتدا به مهسا خیلی محبت می کردم و دوستش داشتم همیشه زمانی که به تهران میرفتیم به عنوان سوغات کلی لباس و وسایل تزیینی دخترانه و طلا براش می بردم البته ابتدا نگاهم بهش فرق داشت و همیشه از لپ هاش بوسش می کردم سر به سرش می گذاشتم و با هم شوخی و بازی می کردیم مثل دو تا خواهر و برادر شونه هاشو ماساژ می دادم سر و موهاشو با ناخن می خاروندم و خیلی دوست داشت ولی هر بار که به تهران برای دیدن میرفتیم مهسا بزرگتر و شکل بالغ تری داشت تا اینکه در مرداد ماه 4 سال بعد من ماشین پژو 206 خریدم و به پیشنهاد زنم قرار شد به تهران بریم و مادر و پدرش و مهسا رو برداریم و به شمال بریم از قبل هم برنامه ریزی کرده و ویلای آبرومندی مابین چالوس و نمک آبرود رزرو کرده و به تهران رفتیم ولی خانوادش مخالفت کردن و نیامدن و گفتن ما مزاحم شما جوونا نمیشیم ولی اگه مهسا بخواد می تونه با شما بیاد و بعد اصرار زنم و من بعد 3 روز به همراه مهسا راهی شمال شدیم و توی این سفر کاملا مشخص بود مهسا خیلی خوشحال بود . (حالا از مهسا بگم که توی سن 16 سالگی چه لوبتی شده بود واسه خودش دختری با چشمهای سبز تیره پوست سفید اندامی تو پر سینه های برجسته و سفت و باسنی بقچه ای با قوس کمر میزون که نگاه هر پسر و مردی رو خیره می کرد ) به ویلای ساحلی که رسیدیم بعد از استراحت کوتاهی به اتفاق زنم و مهسا به لب دریا رفتیم و من لباس ها رو در آورده و با شلوارک کوتاهی که زیر پوشیده بودم وارد دریا شدم ولی هر چه اصرار کردم زنم و مهسا نمی امدند داخل آب تا اینکه زنم به مهسا که با حسرت دریا رو نگاه می کرد گفت تو اگه می خوای برو با سعید شنا کن من دوست ندارم با لباس وارد آب بشم

اولش خجالت می کشید ولی من کمی آب بازی کرده بهش آب پاشیدم و کم کم یخش آب شد و ذره ذره وارد آب شد واسه اینکه ترسش هم بریزه دستش رو گرفتم و با خودم یواش یواش وارد دریا کردم غافل از اینکه طفلکی شنا یاد نداشت تا جایی رفتییم داخل که آب تا زیر صورتم می رسید و مهسا که حدود 10 سانتی قدش از من کوتاه تر بود ولش میکردم تا صورت زیر آب می رفت همون جا نگه داشتم و شروع به آب بازی کردیم ولی رفته رفته آب بالا می آمد و موج هم ما رو عقب و جلو می برد و مهسا ترسیده بود و دیگه کامل خودش رو از کنار به من آویزون کرده بود توی دریا هم که حتما تجربه کردین وقتی یه خانم با لباس وارد آب می شه چه وضعیتی پیدا می کنه . آب سرد و لباس های جسبیده به تن مهسا و چسبیده به من حالا من موندم توی دریا با کیر شق کرده که به تن و رونهای مهسا می خوره چه کنم اونم هم که قاعدتا متوجه این وضعیت بود ذره ذره با همون حالت با هم به سمت ساحل آمدیم تا جایی که دیگه مطمئن شد آب تا بالای زانوش میرسه خودم توی آب موندم و مهسا رو فرستادم بیرون و گفتم شما برین من بعدا میام . منتظر بودم کیره بخوابه تا بتونم بیام بیرون ولی جفتشون وایسادن که تو هم بیا بریم شهر بگردیم و نهار بخوریم و با هزار مصیبت و تلاش توی آب کیره خوابید و اومدیم بیرون و دیدم مهسا چشمش به شلوراک منه کمی لباسم رو تکونش دادم تا از بدنم جدا شه که دیدم مهسا با حوله ای که بدورش پیجیده زیر زیرکی لبخند میزنه دیگه عزم رو جزم کردم یه کاری دستش بدم به تصور اینکه خودش هم بدش نمیاد ولی خنده داره من از یکی دو سال پیش احساسم بهش عوض شده بود و حس می کردم حالا عاشق دو تا خواهر هستم و تنها فکر سکس نبودم . تا یک هفته صبحها می رفتیم دریا و بعدشم گردش تا مرخصی من و زنم تمام شد و باید برمی گشتیم مشهد بار و بندیل رو بستیم و راه افتادیم که توی نور مهسا با اشتیاق گفت بدم نمیاد یک بار دیگه می رفتم توی آب منم یه جا بعد نور رفتم لب ساحل و توقف کردم و گفتم برو ولی من نمیام چون دیگه خیس بشم سخته توی این وضعیت تا مشهد رانندگی کنم مهسا ولی یک ربعی رفت توی دریا و اومد بیرون ماشینو طوری پارک کردم بتونه لباسشو عوض کنه یه طرف ماشین رو زنم با ملافه و طرف دیگه رو من با حوله استتار کردیم و مهسا شروع به لخت شدن کرد من هم که حوله رو طوری نگه داشته بودم که کامل میدیدمش ولی مهسا حواسش بود و پشتش رو من کرد و لخت شد وای چی میدیدم


تن و بدن و کون سفید خم هم که شد شورتش رو در آورد تا سوراخ تنگ کونش رو میشد دید . دیگه داشتم دیوونه می شدم ولی چاره ای نبود . (اینم یادم رفت بگم قرار بود مهسا با ما بیاد مشهد و آخر تابستون براش بلیط هواپیما بگیریم برگرده تهران ) به مشهد که رسیدیم من تمام سعی و تلاشم رو می کردم تا مهسا محبت و عشق و علاقه ای که بهش رو داشتم احساس کنه هر روز بعد کار تفریح و پارک و سینما و خرید حتی یک بار هم نگذاشتم دست توی کیفش کنه . از بیرون هم که می آمدیم ماساژ براه بود (البته جفتشون ) اینم بگم من توی ماساژ دادن واقعا مهارت دارم و طرفم کاملا ریلکس می شه . بالاخره در یک روز شهریور تصمیم گرفتیم به یکی از مناطق ییلاقی اطراف مشهد به اسم اخلمد بریم . ( کسایی که مشهدی ان و یا اخلمد رفتن می دونن رفت و برگشت به این مکان و آبشارهاش چقدر عالی و البته خسته کننده اس . پیر آدمو در میاره ) یک پنج شنبه رو مرخصی گرفتیم و صبح زود با کوله وچادر مسافرتی راهی اخلمد شدیم تا به بالا و محل آبشار رسیدیم رس مون کشیده شد ظهر کباب آتشی رو خوردیم و تا غروب گشت و گذار و شب چادر زدیم ولی دو تا خانمها توی شب توی یک جای تاریک و صدای آبشار و پرنده ها دو تایی از ترس چسبیده بودن به من و تا خود صبح با گرمای تن جفتوشون که توی بغل من بودن نفهمیدم چطوری صبح شد صبح تا ظهرهم کمی گشتیم و بعد نهار راهی مشهد شدیم به خونه که رسیدیم زنم از فرط خستگی گفت میره حمام یک ساعتی توی وان آب گرم بخوابه تا خستگی اش بر طرف بشه مهسا هم لباس راحت خونشو پوشید ( شلوار کتون پنبه ای بالا کش دار و یک تیشرت ) و روی مبل ولو شد بهترین موقعیت دیدم که وارد عمل بشم و مثل یه شازده خانم دستشو گرفتم و به آرامی روی زمین درازکشش کردم و زیر گردنش یه بالش گذاشته و گفتم راحت خودتو شل کن تا ماساژت بدم و خستگی از تنت بیرون بیاد و بری بخوابی و از پشت نشستم زیر باسنش و بالای پاهاش و از شونه هاش شروع کردم به ماساژ به پشتش که رسیدم دیدم سوتین تنش نیست دستم رو کردم زیر تیشرتش و میمالیدمش ولی دیگه نفسم به شماره افتاده بود و قلبم می خواست از سینه ام بیرون بزنه کیره هم که دیگه داشت منفجر می شد توی شلوار و هر لحظه می رفت که کنترل از دستم خارج بشه ارنج ها روی زمین حایل کردم طوری که وزنم کامل روش نیوفته و دراز کشیدم روش کیرشق شده ام از روی شلوارچسبیده بود به کونش شروع کردم به بوسیدن و بوئیدن گردنش از پشت و پهلو و تیشرتش رو بالا زدم و دو دستی پستوناشو مالیدن ولی ایندفعه شاکی شد و یه دفعه نیم خیز کرد و به پهلو پا شد و گفت چکار می کنی سعید آقا من که کنترل از دستم خارج شده بود بهش گفتم قربونت بشم عزیزم دارم دیوونه می شم عاشقت شدم نمی تونم دیگه بذار لمست کنم بوت کنم و در همون حالت لب هامو گذاشتم روی لبهاش و شروع به خوردن لبهاش کردم که صورتش رو برگردوند و گفت بسه دیگه بس کن مرسی و همین بین عیال سرش رو از حمام آورد بیرون که چکار می کنین شما دوتا منم جوابشو دادم هیچی دارم مهسا رو ماساژ میدم ولی ما رو نمی تونست ببینه چون در قسمت ال هال بودیم و حمام توی راهرو طرف دیگه خونه بود

دیدم دیگه ممکنه زنم بیاد بیرون تیشرتش رو دادم پایین خودش رو نیم خیز کرد که پاشه ولی شیطونه دست بردارم نبود یواش درازکشش کردم و شلوارشو با شورتشو از پاش کشیدم پایین و دستم رو لای کسش گذاشتم پاشو جمع کرد و به حالت عصبانی از جاش بلند شد دیگه نمیشد ادامه بدم خطرناک بود ولی وای چه کسی دیدم سفید و تپل و تمیز و بی مو دوباره از لبش لب گرفتم و ازش عذر خواهی کردم و گفتم منو ببخشش دیوونه شدم شیطوون گولم زد خیلی دوستت دارم دیونتم و کمکش کردم خودشو مرتب کرد و کیرم هم که مثل دسته بیل شق شده بود و نمی خوابید فوری رفتم توی اتاق خواب و خودمو به خواب زدم ولی کو خواب دلهره از یکطرف و شهوت هم از طرف دیگه زنم هم که از حمام آمده بود و نمیشد لااقل یه جلقی بزنم شهوته بخوابه چند بار نصف شبی به سرم زد دوباره پاشم برم سراغش ولی ترس داشتم مبادا نصف شبی سرو صدا راه بیاندازه هر جوری بود تا صبح سر کردم . صبح من و زنم طبق معمول پاشدیم صبحونه رو خوردیم و زنم گفت زود میای امروز گفتم شاید نرفتم سرکار و ماشین رو بردم سرویس اولیه . با محل کارم تماس گرفتم گفتم امروز کار دارم نمیرسم بیام اوکی رو گرفتم و زنم گفت پس اگه کارت تمام شد بیا خونه مهسا رو بردار بیاین دنبالم نهار رو بیرون منم از خدا خواسته زنم رو تا محل کارش رسوندم و هر چی با خودم کلنجار رفتم دیدم نمیشه گازش رو گرفتم سمت خونه و با کلید در و باز کرده و رفتم تو مهسا توی اتاق هنوز توی رختخواب بود رفتم داخل دیدم چشمهای نازش بازه گفت چرا برگشتی گفتم آمدم راجع به دیشب صحبت کنم و شروع کردم به قربون صدقه رفتنش و اینکه چقدر دوستش دارم و گفتم بزن توی گوشم هر کاری می خوای با من بکن بد کردم و چند بار تکرار کردم ولی گفت این چه حرفیه من واسه شما احترام قائلم و نباید شما هم احترام منو زیر پا می گذاشتی ولی من جری تر شدم گفتم بذار یک بار دیگه ببوسمت و برم اونم ممانعتی نکرد ولی ملافه رو از زیر گلوش دو دستی گرفته بود کنارش دراز کشیدم و دستم رو گذاشتم زیر گردنش با دست دیگه هم بازوش توی دستم بود لبهامو چسبوندم به لبش و شروع به خوردن کردم دو دقیقه لبهاش رو می مکیدم که صورتش رو کشید کنار و گفت بسه دیگه گفتین میرین ولی شیطونه و جوابی که مهسا داده بود ولم نمی کرد پامو گذاشتم لای پاهاش و التماسش کردم و گفتم قول میدم ناراحتت نکنم بذار یک دفعه طعم سکس رو بهت بچشونم و هر جا احساس ناراحتی کردی دست از سرت بر میدارم و میرم فقط همین نه برای خودم فقط خودت مال من باش بزار طعم بدنت رو بچشم و ملافه رو از روی تنش رد کردم و چسبیدم به لبهاش دوباره و ذره ذره دستم رو بردم روی پستوناش و با نک پستوناش بازی کردن تا کمی آرام شد


تیشرتش رو در آوردم و از گردن شروع کردم به بوئیدن و خوردنش تا به پستوناش رسیدم دیگه ناله اش بلند شد بود و آروم و بیصدا نفس نفس میزد از روش بلند شدم دستم رو به شلوار و شورتش گرفتم و خواستم بکشم پایین اولش کمی مقاومت می کرد دوباره واسش موعظه کردم و شلوار و شورتش رو هم در آوردم از شرم و شهوت صورت نازش سرخ شده بود و گل انداخته بود بغل کردمش و دوباره بوسیدمش و گفتم هیچی نیست نترس راحت باش قول دادم اذیتت نکنم سر قولم هستم چشمهاش رو بسته بود و هر از گاهی می گفت بسه تمامش کن رفتم سراغ کسش و بوسش کردم چه بویی خوبی می داد لامصب پاهاش رو از هم باز کردم و شروع به لیسیدن کسش کردم و گاهی هم لیسی به سوراخ کونش می زدم وقتی دیدم حرارت بدنش بالا رفته و به نفس زدن افتاده انگشتم رو کردم توی کونش وای که چه کون تنگی داشت همزمان انگشتم رو توی کونش جلو عقب می کردم و چوچولش رو می خوردم و می لیسیدم تا ارضا شد و خودش رو به پشت کرد کس و کونش خیس خیس بود آب کسش و آب دهن من لای پاشو لیز لیز کرده بود ولی من قول داده بودم نمی خواستم از من زده بشه واقعا عاشقش شده بودم پیراهنم رو در آوردم و برگردوندمش نیم ساعتی توی بغلم می بوسیدمش و فشارش می دادم و با پستوناش بازی می کردم تا حالش سر جاش آمد و رفتم دستشویی یک جلق کار درست زدم و حشرم خوابید فرستادمش حمام خودشو شست و لباس پوشید و رفتیم بیرون هیچی نمی گفت

منم جرات اینکه چیزی بگم نداشتم و تازه به فکر عاقبت کارم بودم و اینکه بازم به من پا میده و می تونم مال خودم بکنمش یا نه کمی توی خیابونها گشتیم تا ظهر شد و رفتیم دنبال زنم و نهار رو رستوران خوردیم و من عصر تنها رفتم بیرون وقتی برگشتم چشمتون روز بد نبینه دیدم مهسا به زنم گفته سعید می خواسته به من تعرض کنه ولی ظاهرا خجالت کشیده بود بیشتر تعریف کنه که لختش کردم و کسش رو خوردم الم شنگه ای راه افتاد که نگو و نپرس زنم با چاقو تهدید می کرد می کشمتون و خودم رو هم می کشم با هزار بدبختی قائله رو ختم به خیر کردم ولی شبانه رفتیم با مصیبت یک بلیط کنسلی گیر آوردیم و مهسا رو فرستادیم تهران زنم تا 3 .4 ماه با من حرف نمی زد و مهسا به مدت 4 سال با من قهر بود دانشجو شد . رفت ساری بعد درسش هم عروس شد ولی واسه عروسیش به موبایلش زنگ زدم منم دعوتم گفت حتما و کمی خوشحالم کرد رفتیم عروسیش و اوضاع تغییر کرد حالا سر سنگین با هم برخورد داریم و حتی مسافرت تهران میرم خونشون با شوهرشم رفیق شدم و یک بار هم دوباره جرات کردم و بهش گفتم من واقعا دوستت دارم . ولی هیچی نگفت انگار که نشنیده باشه چی گفتم . ببخشید اگه طولانی شد

ارسال یک نظر